|
حرف دل |
|
|
صدا کن مرا. صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم. بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است. و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق این است. . .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 21:40 توسط نازنین |
سلاااااااااااااااااااااااام!!!!!!! من بعد از حدودا (۱) سال اومدم! واقعا دلم واستون یه ذره شده!!!! بووووووووووووووووس!!!!!! چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟اونایی که امتحان داشتن خوب دادن؟؟؟؟؟؟اونایی که بیکار بودن بهشون خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بدویین جوابمو بدین دارم می ترکم. . . . . ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 18:50 توسط نازنین |
زندگی مثل دیکته می مونه!!!!! یهو می گن برگه ها بالا. . . .
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 22:36 توسط نازنین |
ای دوست! این روز ها با هر که دوست می شوم احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:1 توسط نازنین |
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو می دیدن. . . بزرگ شدیم هیچکی نمی بینه!!!!! مگه نه؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:27 توسط نازنین |
سلام دوستای گل!!!!!!!!ببخشید که نیستم!درسام زیاده. . . . وقت کنم پیش همتون می یام!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 18:49 توسط نازنین |
به من می گفت آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر می میرم! باورم نمی شد. . . . فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر!! سالهاست در تنهایی پژمرده ام. . . کاش امتحانش نمی کردم!!!!!!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 0:50 توسط نازنین |
من در این کلبه خوشم تو در آن اوج که هستی خوش باش! من به عشق تو خوشم تو به عشق هر که هستی خوش باش! خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند! حیف که من زاده ی امروزم! خدایا جهنمت فرداست! پس چرا امروز می سوزم؟؟!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 11:18 توسط نازنین |
هر که مرا بخواهد می جویدم. . . وهر که مرا یافت می شناسدم. . . و هر کس مرا شناخت دوستم می دارد. . .و هر کس دوستم داشت عاشقم می شود. . . و هر که عاشقم شود عاشقش می شوم. . .و هر که را من عاشق شوم می کشم. . . و هر که را که من بکشم خون بهایش بر من است. . . و هر که خون بهایش بر من باشد. . پس من خود خون بهای او هستم. . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 13:53 توسط نازنین |
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دور ها و دور ها ز سرزمین عطر ها و نور ها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاج ها ز ابر ها بلورها مرا ببر امید دلنوار من. . ببر به شهر شعر ها و شور ها به راه پر ستاره می کشانیم! فراتر از ستاره می نشانیم! نگاه کن من از ستاره سوختم! لبالب از ستارگان تب شدم! چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم! چه دور بود پیش از این زمین ما. . . به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان. . نگاه کن که من کجا رسیده ام! به کهکشان به بیکران به جاودان! کنون که آمدیم تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها مرا بپیچ درحریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا! مرا دگر رها مکن. . . مرا از این ستاره ها جدا مکن!!! نگاه کن که موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود. . . صراحی سیاه دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره های شعر من نگاه کن. . . . . . تو می دمی و آفتاب می شود!!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 14:7 توسط نازنین |
خدایا. . . . به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است! و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر. . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 14:20 توسط نازنین |
رفیقان آمدند. . . دشمن به فریادم برس!!!!!!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 14:22 توسط نازنین |
زندگی بافتن یک قالیست! نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی! نقشه را اوست که تعیین کرده! تو در این بین فقط می بافی! نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار قالیه زندگی ات را نخرند!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:8 توسط نازنین |
بابا تورو قرآن دعام کنید!!!!!!!!!![]()
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 20:27 توسط نازنین |
درد را از هر طرف نوشتم درد بود. . . . . .![]()
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 20:9 توسط نازنین |
این درست نیست که می گویند دل به دل راه دارد دل من غرق به خون است دل او خبر ندارد!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 19:27 توسط نازنین |
مهربانی را وقتی آموختم که کودکی آسمان نقاشی اش را سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 13:11 توسط نازنین |
آن که در تنها ترین تنهایی ام تنهای تنهایم گذاشت. . . کاش در تنها ترین تنهایی اش تنها کسش تنهای تنهایش نهد!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 23:52 توسط نازنین |
نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ كجا بايد صدا سر داد ؟ در زير كدامين آسمان ، روي كدامين كوه ؟ كه در ذرات هستي رَه بَرَد توفان اين اندوه كه از افلاك عالم بگذرد پژواك اين فرياد ! كجا بايد صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمين كر ، آسمان كور است نمي خواهم بميرم ، با كه بايد گفت ؟ اگر زشت و اگر زيبا اگر دون و اگر والا من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختي هاست نمي خواهم از اين جا دست بردارم ! تنم در تار و پود عشق انسانهاي خوب نازنين بسته است . دلم با صد هزاران رشته ، با اين خلق با اين مهر ، با اين ماه با اين خاك با اين آب ... پيوسته است . مراد از زنده ماندن ، امتداد خورد و خوابم نيست توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست . جهان بيمار و رنجور است . دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست اگر دردي ز جانش برندارم ناجوانمردي است . نمي خواهم بميرم تا محبت را به انسانها بياموزم بمانم تا عدالت را برافرازم ، بيفروزم خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم به پيش پاي فرداهاي بهتر گل برافشانم چه فردائي ، چه دنيائي ! جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است ... نمي خواهم بميرم ، اي خدا ! اي آسمان ! اي شب ! نمي خواهم نمي خواهم نمي خواهم مگر زور است ؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 18:33 توسط نازنین |
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خویش. . . . مرا به ناز فروشان نیار نیست!! تا خدا بنده نواز است به بنده چه نیاز است!!؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 18:1 توسط نازنین |
صدا می آید ولی نمی دانم از کدامین سو صدا می آید صدای شکستن قلبی صدای به هم ریختن عشقی صدای سوختن تار و پودی صدای فرو ریختن امیدی چه تلخ است خدایا. . . . . . . . گوش سپردن به این صدا!!!!! چه بی رحم است طبیعت که این صدا را به گوش فلک می رساند!!! به سمت صدا می دوم. . . . دخترکی غمگین زانو زده بر خاک. . . اشک هایش هم چون خون از دیده جاریست. . . دست ها را به سوی آسمان گشوده!!!!! با تمام وجود فریاد می کشد: پروردگارا!چه تلخ است جدایی!!!![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:0 توسط نازنین |
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ » امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. » مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق، خدا . . .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 23:46 توسط نازنین |
من که خوندم گریه کردم مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی
همسایه ها گفتن که اون مرده
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 23:43 توسط نازنین |
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ... براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ... و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ... و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ... و اين، رنج است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 23:40 توسط نازنین |
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 22:45 توسط نازنین |
واسم دعا کنید!!!!!!! خواهش می کنم!!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 21:17 توسط نازنین |
به یاد آرزو هایم سکوتی می کنم بالا تر از فریاد!!!!!!!![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 10:51 توسط نازنین |
غروب اخرین دیدار تو را کاملا به یاد دارم.لب هایت می لرزید و اشک غم در میان چشمانت حلقه کرده بود.اما غروب اجازه نمی داد حتی قطره ای از آن را به خاک هدبه کنی! کنار هم در میان کوچه های آشنایی که در هر قدمش دفتری از خاطراتمان را پر کرده بود می رفتبم.نگاهت سخت کوچه را می کاوید.گویی به دنبال چیزی می گشتی!بغض مجال صحبت نمی داد.منتظر کلمه ای از تو بودم.اما انگار تو در این دنیا نبودی!همچنانکه دیدگانت به دور دست ها خیره بود با خود گفتم به دنبال چه می گردد؟!!آینده ی نا معلومش؟شاید در این فکر است که بعد از این دیدار غم انگیز چه باید کرد؟!؟!دلم آزرده بود...خاطرم پریشان که بعد از این راهمان برای همیشه از هم جدا می شود!!آیا می توانستم تحمل کنم؟خدایا این چه قانونی است که میان عاشقان بر پاست؟!جدایی بی آن که بخواهیم؟؟؟؟!!!!کاش این روز می مرد و نمی رسید...در همین افکار پرسه می زدم که دستانی گرم مرا به خود آورد....چشم گشودم..دستانم را در دستان تو یافتم!نگاه های ما برای یک لحظه به هم خورد!!چه نگاه غم آلودی.....!!بالاخره به حرف آمدی و گفتی چرا دستانت گرمی دستان نوازشگر را ندارد؟!قطره ای اشک از دیدگانت بر روی گونه هایت ریخت.نگاهم را از روی ماهت به آسمان کشیدم که مبادا شیشه ی غرورت ترک بر دارد!!![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 16:52 توسط نازنین |
adat kon ke adat nakoni,ke age adat koni,dige nemituni adat nakoni...![]()
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 13:58 توسط نازنین |